حکمران

صلح از مسیر بازدارندگی

بازاندیشی در رژیم منع اشاعه هسته‌ای در جهانی نابرابر

آیا رژیم جهانی منع اشاعه توانسته امنیت بین‌المللی را تضمین کند، یا تجربه کشورهایی مانند عراق، لیبی، اوکراین و کره شمالی نشان می‌دهد که بازدارندگی هسته‌ای همچنان مؤثرترین ابزار حفظ حاکمیت و جلوگیری از جنگ در نظام بین‌الملل نابرابر است؟

صلح از مسیر بازدارندگی
اشتراک‌گذاری

رژیم منع اشاعه هسته‌ای و چالش امنیت در جهان امروز

ژیم جهانی منع اشاعه سلاح‌های هسته‌ای، از آغاز عصر اتمی تاکنون، بر یک فرض بنیادین استوار بوده است؛ اینکه محدودسازی گسترش تسلیحات هسته‌ای، صلح و امنیت بین‌المللی را تضمین می‌کند. معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT)، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و مجموعه‌ای از سازوکارهای حقوقی و دیپلماتیک پیرامون آن، همگی بر پایه همین منطق شکل گرفته‌اند. با این حال، تجربه تاریخی چند دهه گذشته این فرض را با پرسش‌های جدی مواجه کرده است. آیا واقعاً خلع سلاح و منع اشاعه، امنیت کشورها را افزایش داده است یا آنکه در جهانی نابرابر، برخورداری از بازدارندگی هسته‌ای مؤثرترین تضمین برای حفظ حاکمیت ملی و جلوگیری از جنگ محسوب می‌شود؟

شواهد تاریخی نشان می‌دهد کشورهایی که فاقد سلاح هسته‌ای بوده‌اند، به‌ویژه آن دسته که خارج از چتر امنیتی قدرت‌های بزرگ قرار داشته‌اند، بیش از دیگران در معرض مداخله خارجی، تغییر رژیم، فشارهای سیاسی و تهدید نظامی قرار گرفته‌اند. عراق، لیبی، اوکراین، سوریه و افغانستان هر یک به شکلی نشان داده‌اند که فقدان بازدارندگی سخت، الزاماً امنیت‌آفرین نیست. در نقطه مقابل، کشورهایی که به بازدارندگی هسته‌ای دست یافته‌اند، حتی در شرایط انزوا، تحریم یا خصومت مستمر، از سطحی از مصونیت راهبردی برخوردار بوده‌اند. کره شمالی، پاکستان و اسرائیل نمونه‌هایی از این وضعیت به شمار می‌روند.

بازدارندگی هسته‌ای؛ عامل بازدارنده جنگ یا تهدیدی برای صلح؟

اگر تجربه‌های تاریخی را مبنا قرار دهیم، گزاره‌ای مهم پیش روی ما قرار می‌گیرد؛ صلح بیش از آنکه حاصل خلع سلاح یا اجماع هنجاری باشد، محصول تهدید معتبر به تلافی است. شاید این گزاره در نگاه نخست با ادبیات رایج نظام بین‌الملل همخوان نباشد، اما رخدادهای چند دهه اخیر بارها آن را تأیید کرده‌اند. وجود سلاح هسته‌ای حتی میان دشمنان سرسخت، سطحی از احتیاط و خویشتنداری راهبردی ایجاد می‌کند و هزینه آغاز جنگ را به اندازه‌ای افزایش می‌دهد که تصمیم به حمله نظامی دشوارتر می‌شود.

نمونه عراق از این منظر بسیار قابل توجه است. این کشور پس از جنگ خلیج فارس، برنامه هسته‌ای خود را برچید و تحت گسترده‌ترین بازرسی‌های بین‌المللی قرار گرفت، اما در سال ۲۰۰۳ به بهانه وجود سلاح‌های کشتارجمعی مورد حمله قرار گرفت؛ ادعایی که بعدها نادرست بودن آن آشکار شد. تجربه عراق این پیام را منتقل کرد که خلع سلاح، بدون برخورداری از تضمین‌های امنیتی معتبر، نه‌تنها مانع تجاوز نمی‌شود بلکه می‌تواند آسیب‌پذیری یک کشور را افزایش دهد. عراقِ فاقد بازدارندگی، به هدفی مناسب برای اعمال قدرت نظامی تبدیل شد.

تجربه لیبی و اوکراین؛ شکست تضمین‌های امنیتی

لیبی نیز نمونه‌ای هشداردهنده‌تر از همین منطق به شمار می‌رود. معمر قذافی در سال ۲۰۰۳ برنامه‌های مرتبط با تسلیحات کشتارجمعی خود را کنار گذاشت و این اقدام در زمان خود به‌عنوان موفقیتی بزرگ برای دیپلماسی منع اشاعه معرفی شد. با این حال، تنها چند سال بعد، مداخله نظامی ناتو به سقوط حکومت لیبی و کشته شدن قذافی انجامید. این تجربه برای بسیاری از دولت‌های آسیب‌پذیر این برداشت را تقویت کرد که خلع سلاح الزاماً امنیت نمی‌آورد و اتکا به تضمین‌های سیاسی در نظام بین‌الملل آنارشیک، می‌تواند پیامدهای سنگینی به همراه داشته باشد.

اوکراین نیز یکی از روشن‌ترین نمونه‌های ناکارآمدی تضمین‌های امنیتی است. این کشور پس از فروپاشی اتحاد شوروی، سومین زرادخانه بزرگ هسته‌ای جهان را در اختیار داشت، اما در چارچوب یادداشت بوداپست، سلاح‌های هسته‌ای خود را واگذار کرد و در مقابل، تضمین‌هایی سیاسی درباره احترام به حاکمیت و تمامیت ارضی خود دریافت نمود. با این حال، رخدادهای سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۲۲ نشان دادند که این تضمین‌ها فاقد پشتوانه بازدارنده کافی بوده‌اند و نتوانستند مانع از جنگ، اشغال سرزمین و تشدید بحران شوند.

سوریه، افغانستان و آسیب‌پذیری کشورهای فاقد بازدارندگی

سوریه و افغانستان نیز از زاویه‌ای دیگر همین واقعیت را آشکار می‌کنند. سوریه هرگز به توان هسته‌ای دست نیافت و پس از سال ۲۰۱۳ نیز تحت فشارهای بین‌المللی، برنامه تسلیحات شیمیایی خود را کنار گذاشت، اما همچنان در معرض حملات نظامی و مداخلات خارجی باقی ماند. افغانستان نیز که هیچ ظرفیت بازدارندگی راهبردی در اختیار نداشت، در سال ۲۰۰۱ هدف حمله نظامی قرار گرفت و دو دهه اشغال، دولت‌سازی خارجی و در نهایت فروپاشی ساختار سیاسی مورد حمایت آمریکا را تجربه کرد.

در تمامی این نمونه‌ها، فقدان بازدارندگی سخت موجب شد حاکمیت ملی بیش از پیش در معرض تهدید قرار گیرد و هزینه‌های امنیتی این کشورها به شکل قابل توجهی افزایش یابد.

کشورهای هسته‌ای چگونه از مصونیت راهبردی برخوردار شده‌اند؟

در سوی دیگر، تجربه کشورهایی که به سلاح هسته‌ای دست یافته‌اند، تصویر متفاوتی ارائه می‌دهد. کره شمالی با وجود تحریم‌های گسترده، انزوای سیاسی و تنش‌های مداوم با قدرت‌های جهانی، تاکنون از حمله نظامی مستقیم و گسترده مصون مانده است. رهبران این کشور بارها اعلام کرده‌اند که زرادخانه هسته‌ای را تضمین نهایی بقای حکومت خود می‌دانند؛ برداشتی که پس از مشاهده سرنوشت عراق و لیبی تقویت شده است.

در سطحی وسیع‌تر، دوران جنگ سرد نمونه کلاسیک اثر تثبیت‌کننده بازدارندگی هسته‌ای محسوب می‌شود. ایالات متحده و اتحاد شوروی، با وجود رقابت ایدئولوژیک، جنگ‌های نیابتی و بحران‌های متعدد، هیچ‌گاه وارد جنگ مستقیم با یکدیگر نشدند. منطق نابودی متقابل تضمین‌شده، دو ابرقدرت را ناگزیر به خویشتنداری راهبردی کرد و از وقوع رویارویی مستقیم جلوگیری نمود.

همچنین در جنوب آسیا، هند و پاکستان پس از تبدیل شدن به قدرت‌های هسته‌ای، اگرچه بحران‌های نظامی متعددی از جمله جنگ کارگیل، درگیری‌های مرزی و حملات تروریستی را تجربه کرده‌اند، اما از ورود به جنگی تمام‌عیار اجتناب کرده‌اند. بازدارندگی هسته‌ای در این منطقه نیز محاسبات جنگ و صلح را به شکل محسوسی تغییر داده است.

نقد رژیم منع اشاعه و نابرابری ساختاری امنیت جهانی

با توجه به این تجربه‌ها، رژیم منع اشاعه را نمی‌توان صرفاً سازوکاری بی‌طرف برای تحقق صلح جهانی دانست. معاهده NPT در عمل نوعی سلسله‌مراتب امنیتی ایجاد کرده است؛ به گونه‌ای که کشورهای دارای سلاح هسته‌ای از حاکمیت کامل‌تر و مصونیت راهبردی بیشتری برخوردار هستند، اما کشورهای فاقد این توانمندی همچنان در معرض فشار، تهدید و مداخله باقی مانده‌اند.

در حالی که ماده ششم این معاهده، قدرت‌های هسته‌ای را به حرکت در مسیر خلع سلاح متعهد کرده است، این تعهد تاکنون به شکل مؤثر اجرا نشده و هم‌زمان، کشورهای غیرهسته‌ای با شدیدترین محدودیت‌ها، نظارت‌ها و فشارهای بین‌المللی مواجه بوده‌اند. این وضعیت، مشروعیت اخلاقی و حقوقی رژیم منع اشاعه را با چالش جدی روبه‌رو کرده است. چگونه می‌توان از کشوری خواست برای همیشه از مهم‌ترین ابزار بازدارندگی خود صرف‌نظر کند، در حالی که قدرت‌های هسته‌ای نه‌تنها زرادخانه‌های خود را حفظ کرده‌اند، بلکه به نوسازی و توسعه آن نیز ادامه می‌دهند؟

عدالت در اشاعه؛ بازتعریف امنیت در نظام بین‌الملل

در چنین شرایطی، مفهوم «عدالت در اشاعه» اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. عدالت در اشاعه به معنای مطلوب دانستن سلاح هسته‌ای یا حمایت از گسترش بی‌ضابطه آن نیست، بلکه بر این نکته تأکید دارد که در نظامی مبتنی بر نابرابری، استانداردهای دوگانه و نبود تضمین‌های امنیتی معتبر، دسترسی به ابزار بازدارندگی نباید صرفاً در انحصار گروه محدودی از قدرت‌های جهانی باقی بماند.

در این چارچوب، سلاح هسته‌ای نه به‌عنوان یک ارزش ذاتی، بلکه به‌عنوان ابزاری برای ایجاد توازن راهبردی در نظامی آنارشیک مورد توجه قرار می‌گیرد. این رویکرد از یک‌سو با آرمان‌گرایی مبتنی بر خلع سلاح کامل فاصله دارد و از سوی دیگر، اشاعه هسته‌ای را نیز صرفاً به‌عنوان یک شر مطلق تفسیر نمی‌کند. بسیاری از دولت‌هایی که به دنبال ایجاد بازدارندگی هستند، نه به‌دنبال ماجراجویی، بلکه در پی جلوگیری از تکرار سرنوشت کشورهایی مانند عراق، لیبی و اوکراین‌اند.

تا زمانی که نظام بین‌الملل با نابرابری‌های ساختاری، تضمین‌های امنیتی غیرقابل اعتماد، تداوم زرادخانه‌های هسته‌ای قدرت‌های بزرگ و امکان مداخله نظامی علیه کشورهای غیرهسته‌ای همراه باشد، انگیزه برای دستیابی به بازدارندگی از میان نخواهد رفت. منع اشاعه بدون عدالت راهبردی، بیش از آنکه صلح را تضمین کند، به تثبیت آسیب‌پذیری بسیاری از کشورها خواهد انجامید.

بازدارندگی هسته‌ای و پرونده ایران

از این منظر، مسئله هسته‌ای ایران نیز صرفاً یک پرونده فنی، حقوقی یا دیپلماتیک نیست. ایران طی چند دهه گذشته با تهدیدهای نظامی، تحریم‌های گسترده، عملیات خرابکارانه، ترور، فشارهای منطقه‌ای و نبود تضمین امنیتی معتبر مواجه بوده است. این شرایط، منطق راهبردی نهفته در مسئله بازدارندگی را برجسته می‌کند؛ هنگامی که کشوری به‌طور مستمر با تهدیدهای امنیتی روبه‌رو است و سازوکار قابل اعتمادی برای تضمین امنیت خود در اختیار ندارد، بازدارندگی به مسئله‌ای مرتبط با بقا تبدیل می‌شود.

اگر هدف نهایی جامعه جهانی، تحقق صلح پایدار است، باید پذیرفت که در جهان نابرابر کنونی، صلح همواره از مسیر خلع سلاح حاصل نمی‌شود. در بسیاری از موارد، بازدارندگی است که هزینه جنگ را آن‌چنان افزایش می‌دهد که آغاز درگیری را غیرعقلانی می‌سازد. آنچه مانع جنگ می‌شود، صرفاً بیانیه‌های حقوقی، هنجارهای اخلاقی یا نهادهای بین‌المللی نیست، بلکه اطمینان طرف مقابل از وجود پاسخی پرهزینه و بازدارنده است.

در نهایت، نظم جهانی هسته‌ای ناگزیر است با این واقعیت روبه‌رو شود که رژیم منع اشاعه، با تثبیت نوعی نابرابری امنیتی، مصونیت راهبردی را برای گروهی محدود از کشورها فراهم کرده و آسیب‌پذیری را برای بخش بزرگی از جامعه بین‌المللی باقی گذاشته است. اگر صلح واقعاً هدف اصلی باشد، بازاندیشی در ساختار کنونی امنیت جهانی اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. پرسش امروز دیگر این نیست که آیا سلاح هسته‌ای خطرناک است یا خیر؛ خطرناک بودن آن روشن است. پرسش اساسی این است که آیا در جهانی که کشورهای خلع سلاح‌شده بارها هدف مداخله قرار گرفته‌اند و قدرت‌های هسته‌ای از مصونیت راهبردی برخوردار مانده‌اند، همچنان می‌توان خلع سلاح را مطمئن‌ترین مسیر دستیابی به صلح دانست؟ تجربه تاریخی پاسخی متفاوت ارائه می‌دهد؛ در جهانی نابرابر، صلح بیش از آنکه محصول بی‌سلاحی باشد، حاصل بازدارندگی معتبر و عدالت امنیتی است.


درباره نویسنده

پیشنهادهای مرتبط