حکمران

اصلاح اقتصاد از کجا باید آغاز شود؟

چرا اصلاح قیمت‌ها بدون اصلاح ساختار، اعتماد عمومی را تضعیف می‌کند؟

گرانی برای بسیاری از مردم دیگر یک مفهوم اقتصادی نیست، بلکه تجربه‌ای روزمره است. این مقاله نشان می‌دهد چرا اصلاحات اقتصادی زمانی با مقاومت اجتماعی روبه‌رو می‌شوند که بار اصلی آن بر دوش مصرف‌کنندگان قرار گیرد و اصلاح ساختارهای رانتی، انحصارها و مراکز قدرت به تعویق بیفتد.

اصلاح اقتصاد از کجا باید آغاز شود؟
اشتراک‌گذاری

رانی امروز دیگر صرفاً یک شاخص در گزارش‌های اقتصادی نیست؛ به بخشی از زندگی روزمره مردم تبدیل شده است. شهروندان افزایش قیمت‌ها را نه در جداول آماری، بلکه هنگام خرید روزانه، مقابل صندوق فروشگاه‌ها و در تصمیم‌های ناخواسته برای حذف برخی کالاها از سبد مصرفی خود تجربه می‌کنند. جمله‌هایی مانند «فعلاً لازم نیست» یا «بعداً می‌خریم» به بخشی از ادبیات رایج خانواده‌ها تبدیل شده و نشان می‌دهد که تورم پیش از آنکه در آمار دیده شود، در رفتار مصرفی مردم اثر گذاشته است.

در مقابل، توضیحاتی که برای توجیه این وضعیت ارائه می‌شود، معمولاً با مفاهیمی آشنا آغاز می‌شود؛ از واقعی‌سازی قیمت‌ها و حذف یارانه‌های ناکارآمد گرفته تا ضرورت سپردن اقتصاد به سازوکار بازار. این استدلال‌ها از منظر نظری ممکن است منسجم و قابل دفاع باشند، اما اقتصاد تنها بر پایه فرمول‌های نظری اداره نمی‌شود. آنچه در عمل تعیین‌کننده است، شرایط واقعی جامعه، کیفیت حکمرانی و میزان اعتماد عمومی به سیاست‌گذار است.

اقتصاد فقط با فرمول‌های اقتصادی اداره نمی‌شود

هر سیاست اقتصادی، هم‌زمان یک تصمیم اجتماعی نیز محسوب می‌شود. آزادسازی قیمت یک کالا تنها بر همان کالا اثر نمی‌گذارد؛ بلکه انتظارات تورمی، رفتار مصرف‌کنندگان، تصمیم تولیدکنندگان و حتی قیمت سایر کالاها را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. به همین دلیل موفقیت یا شکست یک سیاست اقتصادی، تنها به درستی محاسبات فنی وابسته نیست، بلکه به نحوه اجرای آن و میزان پذیرش اجتماعی نیز بستگی دارد.

در چنین شرایطی، عواملی مانند اعتماد عمومی، سلامت نظام توزیع، میزان رقابت، وجود یا نبود انحصار و کارآمدی نهادهای نظارتی، بخش جدایی‌ناپذیر معادلات اقتصادی هستند. اگر این مؤلفه‌ها نادیده گرفته شوند، حتی سیاست‌هایی که از نظر کارشناسی صحیح به نظر می‌رسند نیز ممکن است در عمل با نتایجی متفاوت از انتظار همراه شوند.

چرا اصلاحات از ساده‌ترین مسیر آغاز می‌شوند؟

یکی از انتقادهای مطرح‌شده در سال‌های اخیر، ترتیب اجرای اصلاحات اقتصادی است. در بسیاری از موارد، نخستین اقدام دولت‌ها افزایش قیمت کالاها یا کاهش حمایت‌های مستقیم از مصرف‌کنندگان بوده است؛ در حالی که اصلاح بخش‌های پیچیده‌تر اقتصاد همچنان به آینده موکول شده است.

برای مثال، سال‌هاست درباره ضرورت اصلاح نظام بانکی، کاهش رانت، مقابله با فساد ساختاری و رفع انحصارها سخن گفته می‌شود، اما اجرای این اقدامات معمولاً دشوار، زمان‌بر یا نیازمند بررسی‌های بیشتر توصیف می‌شود. در مقابل، افزایش قیمت حامل‌های انرژی، کالاهای اساسی یا خدمات عمومی اغلب سریع‌ترین و در دسترس‌ترین گزینه برای اجرای اصلاحات معرفی می‌شود.

نتیجه این روند آن است که در ذهن بسیاری از مردم، «اصلاح اقتصادی» به جای آنکه یادآور بهبود ساختارها باشد، مترادف افزایش هزینه‌های زندگی شده است.

تفاوت بازار آزاد با قیمت آزاد

یکی از مهم‌ترین تناقض‌هایی که اعتماد عمومی را تضعیف می‌کند، فاصله میان شعارها و واقعیت‌های اقتصادی است. اگر از اقتصاد رقابتی سخن گفته می‌شود، اما انحصار همچنان پابرجاست، افزایش قیمت‌ها الزاماً به معنای شکل‌گیری بازار آزاد نیست.

وقتی رقابت وجود ندارد

نمونه‌های متعددی از این وضعیت را می‌توان مشاهده کرد. اگر برای کنترل بازار ناچار به استفاده از ابزارهای انتظامی می‌شویم، نشانه آن است که سازوکارهای اقتصادی نتوانسته‌اند وظیفه خود را انجام دهند. اگر کاهش قیمت خودرو تنها از مسیر واردات دنبال می‌شود، این مسئله می‌تواند بیانگر ضعف سیاست‌گذاری صنعتی و نبود رقابت مؤثر در تولید داخلی باشد.

در چنین شرایطی، آنچه اتفاق می‌افتد آزادسازی قیمت‌هاست، نه آزادسازی واقعی بازار. این تفاوت، هرچند در ادبیات تخصصی روشن است، اما برای افکار عمومی به معنای احساس بی‌عدالتی و افزایش فشار اقتصادی تعبیر می‌شود.

عدالت ادراک‌شده؛ حلقه مفقوده اصلاحات اقتصادی

یکی از عوامل تعیین‌کننده در موفقیت هر برنامه اقتصادی، احساس عدالت در میان مردم است. جامعه معمولاً با اصل سختی یا تحمل هزینه برای اصلاحات مخالفت نمی‌کند؛ آنچه حساسیت ایجاد می‌کند، احساس نابرابری در توزیع این هزینه‌هاست.

اگر شهروندان مشاهده کنند که اصلاحات ابتدا از مراکز قدرت، انحصارها، رانت‌ها و ناکارآمدی‌های ساختاری آغاز شده و سپس به زندگی روزمره آنان رسیده است، احتمال همراهی اجتماعی افزایش خواهد یافت. اما اگر این تصور شکل بگیرد که ساده‌ترین راه برای جبران مشکلات اقتصادی، کوچک‌تر شدن سفره مردم است، هر سیاست جدید با بی‌اعتمادی مواجه خواهد شد.

اعتماد؛ سرمایه اصلی سیاست‌گذاری اقتصادی

اقتصاد تنها با ابزارهای مالی، پولی یا بودجه‌ای اداره نمی‌شود؛ سرمایه‌ای به نام اعتماد نیز در موفقیت سیاست‌ها نقشی اساسی دارد. این اعتماد زمانی شکل می‌گیرد که مردم احساس کنند تصمیم‌گیران هزینه اصلاحات را به شکلی متوازن میان همه ذی‌نفعان توزیع می‌کنند.

اصلاحاتی که از حذف رانت، شفاف‌سازی، مقابله با فساد، اصلاح انحصارها و افزایش پاسخگویی نهادهای اقتصادی آغاز شوند، معمولاً از مقبولیت بیشتری برخوردارند. در مقابل، اگر نخستین و ملموس‌ترین اثر سیاست‌های جدید تنها در افزایش قیمت کالاهای اساسی دیده شود، پذیرش اجتماعی آن به‌مراتب دشوارتر خواهد بود.

تجربه اصلاحات نیمه‌تمام

در سال‌های گذشته، اجرای برخی سیاست‌های اقتصادی نتوانست به اهداف اولیه خود دست یابد. آزادسازی قیمت‌ها بدون ایجاد فضای رقابتی، خصوصی‌سازی بدون شفافیت کافی و اصلاحات ساختاری بدون توزیع عادلانه هزینه‌ها، در بسیاری از موارد نه‌تنها به افزایش کارایی منجر نشد، بلکه اعتماد عمومی را نیز کاهش داد.

پیامد این وضعیت آن است که حتی سیاست‌هایی که ممکن است از نظر کارشناسی ضروری باشند، پیش از اجرا با تردید و مقاومت افکار عمومی روبه‌رو می‌شوند. مردم معمولاً جزئیات استدلال‌های فنی را به خاطر نمی‌سپارند؛ آنچه در ذهن آنان باقی می‌ماند، نتیجه ملموس سیاست‌ها در زندگی روزمره است.

اصلاح قدرت، پیش‌نیاز اصلاح قیمت

فاصله میان تحلیل‌های رسمی و تجربه واقعی مردم، زمانی افزایش می‌یابد که فشار اقتصادی محسوس باشد اما آثار اصلاحات ساختاری دیده نشود. در چنین وضعیتی، اصلاحات از نظر فنی امکان‌پذیر هستند، اما از نظر اجتماعی مشروعیت و همراهی لازم را از دست می‌دهند.

اصلاح اقتصاد تنها به جسارت در افزایش قیمت‌ها نیاز ندارد؛ بلکه بیش از آن، به جسارت در اصلاح ساختارهای قدرت، مقابله با رانت، کاهش انحصار و افزایش شفافیت نیازمند است. تا زمانی که دشوارترین بخش‌های اصلاحات به تعویق بیفتند و آسان‌ترین بخش آن مستقیماً بر معیشت مردم اثر بگذارد، تفاوت محسوسی در نگاه شهروندان نسبت به سیاست‌های اقتصادی ایجاد نخواهد شد.

در نهایت، اقتصاد بر پایه اعتماد حرکت می‌کند. این اعتماد زمانی شکل می‌گیرد که مردم ببینند سیاست‌های اصلاحی، پیش از آنکه به سفره خانواده‌ها برسند، از مراکز قدرت، امتیازهای ویژه و گلوگاه‌های ناکارآمد عبور کرده‌اند. تنها در چنین شرایطی است که هر برنامه جدید می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از تغییر واقعی تلقی شود، نه تکرار تجربه‌های گذشته.


درباره نویسنده

پیشنهادهای مرتبط