حکمران

هسته‌ای در دست، جهانی در ابهام

بازدارندگی اتمی چگونه امنیت کشورها و موازنه قدرت را بازتعریف می‌کند

با فرسایش نظم آمریکامحور، تضعیف پیمان‌های کنترل تسلیحات و افزایش تردید متحدان واشنگتن، سلاح هسته‌ای بار دیگر به مرکز سیاست قدرت بازگشته است. این مقاله نسبت بازدارندگی اتمی، اشاعه هسته‌ای و بقای دولت‌ها را در دوره گذار نظم جهانی بررسی می‌کند.

هسته‌ای در دست، جهانی در ابهام
اشتراک‌گذاری

لاح هسته‌ای در منطق سیاست بین‌الملل فقط یک جنگ‌افزار ویرانگر نیست؛ ابزاری برای بازدارندگی، تثبیت قدرت و تأثیرگذاری بر محاسبات رقباست. برخورداری از این توانایی می‌تواند هزینه حمله نظامی به یک کشور را به‌طور چشمگیری افزایش دهد، اما برخلاف برخی برداشت‌های ساده‌انگارانه، امنیت آن کشور را به‌صورت مطلق تضمین نمی‌کند. رقابت تسلیحاتی، خطای محاسباتی، خرابکاری، بحران‌های سیاسی و احتمال استفاده ناخواسته از سلاح هسته‌ای همچنان می‌توانند امنیت دارنده این سلاح و محیط پیرامونی آن را تهدید کنند.

بااین‌حال، در جهانی که پیمان‌های کنترل تسلیحات تضعیف شده‌اند و اعتماد دولت‌ها به تضمین‌های امنیتی قدرت‌های بزرگ کاهش یافته است، ارزش راهبردی بازدارندگی هسته‌ای بار دیگر افزایش پیدا کرده است. تصمیم‌ها و تحولات اخیر نیز از بازگشت مسئله هسته‌ای به مرکز سیاست قدرت حکایت دارند. دولت سانائه تاکائیچی در ژاپن، به‌جای ساخت نیروگاهی تازه، احیای انرژی هسته‌ای و تسریع راه‌اندازی مجدد رآکتورها، از جمله نیروگاه کاشیوازاکی–کاریوا به‌عنوان بزرگ‌ترین نیروگاه هسته‌ای جهان، را دنبال کرده است. در آمریکا نیز دونالد ترامپ در اکتبر ۲۰۲۵ دستور ازسرگیری آزمایش‌های مرتبط با تسلیحات هسته‌ای را صادر کرد؛ هرچند در ابتدا روشن نبود منظور او آزمایش انفجاری کلاهک‌هاست یا آزمایش سامانه‌های حمل سلاح. روسیه نیز آزمایش سامانه‌های جدید خود، از جمله موشک کروز هسته‌ای «بوروستنیک» و زیردریاپیمای بدون‌سرنشین اتمی «پوسایدون» را اعلام کرد.

سلاح هسته‌ای و تولد نظم دوقطبی

از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون، شکل‌گیری، تثبیت و فرسایش نظم‌های بین‌المللی به‌گونه‌ای مستقیم با مسئله هسته‌ای پیوند خورده است. هنگامی که رهبران متفقین در تابستان ۱۹۴۵ در کنفرانس پوتسدام درباره آینده آلمان و اروپا مذاکره می‌کردند، هری ترومن، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، به ژوزف استالین خبر داد که ایالات متحده به سلاحی تازه با قدرت تخریب فوق‌العاده دست یافته است. استالین واکنش آشکاری نشان نداد، اما اتحاد جماهیر شوروی از طریق شبکه اطلاعاتی خود از پروژه اتمی آمریکا آگاه بود و برنامه ساخت بمب اتمی را با شتاب بیشتری ادامه داد.

انحصار هسته‌ای آمریکا تنها چهار سال دوام آورد. آزمایش موفق نخستین بمب اتمی شوروی در سال ۱۹۴۹ نشان داد که هیچ قدرتی نمی‌تواند برای همیشه برتری فناورانه خود را حفظ کند. از آن پس، رقابت میان واشنگتن و مسکو دیگر فقط بر سر نفوذ سیاسی، اقتصاد یا قلمرو نبود؛ توان نابودی متقابل به ستون اصلی موازنه قدرت تبدیل شد.

این تحول، مفهوم «بازدارندگی هسته‌ای» را پدید آورد. براساس این منطق، هر طرف باید مطمئن می‌شد که حتی پس از دریافت ضربه نخست، توان پاسخ‌گویی و واردکردن خسارتی غیرقابل‌تحمل به دشمن را دارد. امنیت نه از طریق ازبین‌بردن سلاح‌ها، بلکه از راه ایجاد ترس متقابل از پیامدهای جنگ تأمین می‌شد؛ وضعیتی متناقض که صلح را بر امکان نابودی جمعی بنا می‌کرد.

بحران سوئز و تثبیت موازنه جدید

بحران کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ یکی از نخستین صحنه‌هایی بود که محدودیت قدرت‌های استعماری قدیم را در نظم پس از جنگ آشکار کرد. پس از ملی‌شدن کانال سوئز به دست دولت جمال عبدالناصر، بریتانیا، فرانسه و اسرائیل عملیات نظامی هماهنگی را علیه مصر آغاز کردند. هدف آنان بازپس‌گیری کنترل کانال و تضعیف یا سرنگونی دولت ناصر بود.

اتحاد جماهیر شوروی با تهدید مداخله در حمایت از مصر، خطر گسترش جنگ را افزایش داد. دولت دوایت آیزنهاور نیز که نگران مداخله مستقیم شوروی و تشدید بحران بود، با فشارهای سیاسی، دیپلماتیک و اقتصادی، متحدان اروپایی خود و اسرائیل را به توقف عملیات واداشت. بنابراین پایان جنگ فقط محصول تهدید هسته‌ای مسکو نبود، اما ورود قدرت‌های هسته‌ای به بحران نشان داد بریتانیا و فرانسه دیگر قادر نیستند مستقل از خواست دو ابرقدرت، نظم منطقه‌ای را تعیین کنند.

بحران سوئز از این جهت یک بزنگاه تاریخی بود: جهان وارد نظمی شده بود که در آن، آمریکا و شوروی حدود کنش دیگر قدرت‌ها را تعیین می‌کردند. از آن زمان تا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بیشتر مخاصمات بزرگ در سایه همین موازنه مدیریت شدند؛ از بحران موشکی کوبا و جنگ کره تا جنگ‌های ویتنام و افغانستان.

دو ابرقدرت از رویارویی مستقیم پرهیز می‌کردند، اما رقابت خود را از طریق جنگ‌های نیابتی، کودتاها، مسابقه فضایی، عملیات اطلاعاتی و توسعه زرادخانه‌های هسته‌ای ادامه می‌دادند. بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ نشان داد که این نظم تا چه اندازه می‌تواند جهان را به آستانه نابودی بکشاند؛ درعین‌حال، تجربه همان بحران انگیزه‌ای برای ایجاد خطوط تماس اضطراری و توافق‌های محدودکننده تسلیحات هسته‌ای شد.

پایان جنگ سرد و فرسایش موازنه هسته‌ای

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را نمی‌توان تنها به یک علت نسبت داد. بحران اقتصادی، کاهش مشروعیت سیاسی، ناتوانی ساختار اداری، مسئله ملیت‌ها، جنگ افغانستان و فشار مسابقه تسلیحاتی همگی در این فرایند نقش داشتند. برنامه دفاع موشکی راهبردی رونالد ریگان، مشهور به «جنگ ستارگان»، نیز فشار فناورانه و مالی بر مسکو را افزایش داد، اما به‌تنهایی عامل فروپاشی شوروی نبود.

با پایان جنگ سرد، آمریکا برای مدتی به تنها ابرقدرت جهانی تبدیل شد. برخی نظریه‌پردازان این دوره را لحظه تثبیت نظم تک‌قطبی می‌دانستند؛ نظمی که در آن، واشنگتن قادر بود قواعد سیاسی، اقتصادی و امنیتی جهان را تا حد زیادی براساس منافع خود تعریف کند. گسترش ناتو، مداخلات نظامی در بالکان، افغانستان و عراق و توسعه نهادهای اقتصادی تحت رهبری غرب، نشانه‌های این برتری بودند.

حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نخستین ضربه بزرگ به تصویر شکست‌ناپذیری آمریکا بود، اما پایان نظم تک‌قطبی در یک رویداد مشخص رخ نداد. احیای قدرت روسیه، صعود اقتصادی و نظامی چین، شکست پروژه‌های دولت‌سازی در خاورمیانه و کاهش توانایی واشنگتن برای تحمیل اراده خود، به‌تدریج این نظم را فرسوده کردند.

پیمان «نیواستارت» در سال ۲۰۱۰ را نیز باید در همین چارچوب دید. برخلاف آنچه گاهی گفته می‌شود، این پیمان میان باراک اوباما و دیمیتری مدودف، رؤسای جمهور وقت آمریکا و روسیه، امضا شد؛ نه میان پوتین و دولت آمریکا. نیواستارت با تعیین سقف برای تسلیحات راهبردی مستقر و ایجاد سازوکارهای راستی‌آزمایی، نشان داد که با وجود برتری گسترده آمریکا، روسیه همچنان یک قدرت هسته‌ای هم‌تراز و اجتناب‌ناپذیر در محاسبات راهبردی واشنگتن است.

بازگشت ترامپ و تشدید منطق خودیاری

دونالد ترامپ پس از پیروزی در انتخابات ۲۰۲۴، در ژانویه ۲۰۲۵ بار دیگر وارد کاخ سفید شد. بازگشت او آلارم‌های مربوط به تشدید وضعیت آنارشیک نظام بین‌الملل را به صدا درآورد. ترامپ جهان را بیش از آنکه مجموعه‌ای از نهادها، ارزش‌ها و تعهدات پایدار بداند، صحنه رقابت قدرت‌ها و معامله میان دولت‌ها می‌بیند. در چنین نگرشی، اتحادها نیز تا زمانی ارزشمندند که هزینه آنها با منافع مستقیم آمریکا سازگار باشد.

نتیجه این رویکرد، افزایش «عدم قطعیت» در سیاست بین‌الملل است. دولت‌هایی که امنیت خود را برای دهه‌ها بر حضور نظامی آمریکا، عضویت در ناتو یا چتر هسته‌ای واشنگتن بنا کرده‌اند، اکنون با این پرسش روبه‌رو هستند که آیا آمریکا در لحظه بحران نیز به تعهدات خود وفادار خواهد ماند؟

در منطق واقع‌گرایانه روابط بین‌الملل، هنگامی که هیچ مرجع بالاتری قادر به تضمین بقای دولت‌ها نباشد، کشورها به «خودیاری» روی می‌آورند. آنها بودجه دفاعی خود را افزایش می‌دهند، ائتلاف‌های جدید می‌سازند، صنایع نظامی را گسترش می‌دهند و در شرایط حاد، دستیابی به بازدارندگی هسته‌ای را بررسی می‌کنند.

بیشترین آشفتگی نصیب کشورهایی شده است که هویت امنیتی آنها پس از جنگ جهانی دوم در چارچوب نظم آمریکایی شکل گرفت؛ به‌ویژه آلمان و ژاپن. این دو کشور برای دهه‌ها محدودیت‌های جدی نظامی را پذیرفتند و امنیت خود را به اتحاد با واشنگتن سپردند. تردید درباره اعتبار این اتحاد، اکنون بحث‌هایی را فعال کرده که تا چند سال پیش در فضای سیاسی آنها تقریباً تابو محسوب می‌شد.

آیا متحدان آمریکا هسته‌ای می‌شوند؟

امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، با افزایش تردیدها درباره آینده تعهدات آمریکا، گسترش نقش بازدارندگی هسته‌ای فرانسه در امنیت اروپا را مطرح کرد. این پیشنهاد به معنای انتقال فوری سلاح هسته‌ای به دیگر کشورهای اروپایی نبود، بلکه تلاشی برای آغاز گفت‌وگو درباره سهم فرانسه در دفاع راهبردی قاره‌ای بود که احتمال می‌دهد روزی حمایت آمریکا کاهش یابد.

در همین فضا، تحلیل‌گران هشدار داده‌اند که رفتار واشنگتن می‌تواند روند شکل‌گیری جهانی چندقطبی را تسریع کند. فرید زکریا از احتمال حرکت کشورهایی مانند آلمان و ژاپن به سمت تأمین مستقل‌تر امنیت خود سخن گفته است. گیدئون رز نیز در مقاله «برای عصر هسته‌ای بعدی آماده شوید» استدلال کرد که اگر دولت ترامپ عناصر اصلی نظم بین‌المللی را تضعیف کند، دور تازه اشاعه هسته‌ای ممکن است نه از سوی دشمنان آمریکا، بلکه از میان متحدان سابق آن آغاز شود.

این احتمال از یک منطق روشن پیروی می‌کند: پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای یا NPT بر نوعی معامله سیاسی استوار است. کشورهای فاقد سلاح هسته‌ای از ساخت بمب صرف‌نظر می‌کنند و در مقابل، به فناوری صلح‌آمیز هسته‌ای، تعهد قدرت‌های هسته‌ای به خلع سلاح تدریجی و نوعی محیط امنیتی قابل پیش‌بینی دسترسی می‌یابند. اگر این معامله اعتبار خود را از دست بدهد، انگیزه پایبندی به آن نیز کاهش خواهد یافت.

در چنین شرایطی، توان فنی کشورهای صنعتی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. ژاپن، آلمان و کره‌جنوبی لزوماً سلاح هسته‌ای ندارند، اما از زیرساخت صنعتی، علمی و فناوری پیشرفته برخوردارند. بنابراین مسئله اصلی برای آنها فقط «توانستن» نیست؛ بلکه «تصمیم سیاسی»، هزینه‌های بین‌المللی و واکنش قدرت‌های رقیب است.

حمله به تأسیسات ایران و بحران منع اشاعه

حملات نظامی اسرائیل و آمریکا به تأسیسات هسته‌ای ایران در ژوئن ۲۰۲۵، یکی از مهم‌ترین آزمون‌های رژیم منع اشاعه بود. براساس گزارش آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، آمریکا در ۲۲ ژوئن سه تأسیسات هسته‌ای ایران را هدف قرار داد. این مراکز در چارچوب توافق پادمان ایران قرار داشتند و آژانس پیش از آغاز حملات در آنها فعالیت‌های نظارتی و راستی‌آزمایی انجام می‌داد؛ هرچند با شروع جنگ، فعالیت بازرسان متوقف و آنان به دلایل امنیتی از ایران خارج شدند.

پیامد راهبردی این اقدام فراتر از میزان خسارت واردشده به تأسیسات بود. اگر کشوری عضو NPT باشد، برنامه خود را تحت پادمان قرار دهد و بااین‌حال تأسیسات هسته‌ای آن هدف حمله نظامی قرار گیرد، دیگر دولت‌ها ممکن است درباره ارزش امنیتی عضویت در رژیم منع اشاعه تردید کنند. چنین برداشتی می‌تواند این نتیجه خطرناک را تقویت کند که شفافیت هسته‌ای الزاماً مانع حمله نمی‌شود و تنها برخورداری از بازدارندگی نهایی است که هزینه تعرض را افزایش می‌دهد.

البته این نتیجه‌گیری قطعی نیست. دستیابی به سلاح هسته‌ای نیز ممکن است تحریم، انزوای بین‌المللی، حمله پیشگیرانه یا مسابقه تسلیحاتی منطقه‌ای را به دنبال داشته باشد. اما در دوران گذار نظم جهانی، برداشت دولت‌ها از تهدید گاهی از واقعیت تهدید مهم‌تر است. هرچه اعتماد به قواعد و نهادهای بین‌المللی کمتر شود، محاسبات امنیتی به سمت قدرت سخت و بازدارندگی مستقل حرکت خواهد کرد.

جهانی در آستانه عصر هسته‌ای تازه

نظام بین‌الملل اکنون در نقطه‌ای میان نظم گذشته و آینده‌ای هنوز نامعلوم قرار دارد. رقابت هسته‌ای دیگر فقط میان آمریکا و روسیه نیست؛ چین با سرعت در حال گسترش زرادخانه خود است، کره‌شمالی توان هسته‌ای‌اش را تقویت می‌کند، هند و پاکستان در یک رقابت پایدار قرار دارند و قدرت‌های منطقه‌ای بیشتری درباره اعتبار تضمین‌های امنیتی موجود پرسش می‌کنند. هم‌زمان، پیمان‌های کنترل تسلیحات فرسوده شده‌اند و فناوری‌هایی مانند هوش مصنوعی، سامانه‌های مافوق صوت، دفاع موشکی و زیردریاپیماهای خودکار، محاسبات بازدارندگی را پیچیده‌تر کرده‌اند.

در این محیط، جنگ هسته‌ای همچنان سناریویی کم‌احتمال است، اما دیگر نمی‌توان آن را غیرممکن دانست. افزایش تعداد بازیگران، کوتاه‌شدن زمان تصمیم‌گیری و کاهش کانال‌های ارتباطی، خطر خطای محاسباتی را بالا می‌برد. یک هشدار اشتباه، حمله سایبری، تصمیم الگوریتمی نادرست یا برداشت غلط از اقدام رقیب می‌تواند بحرانی محدود را به رویارویی گسترده تبدیل کند.

برای ایران نیز مسئله فقط انتخاب میان «داشتن» یا «نداشتن» سلاح هسته‌ای نیست. پرسش اصلی این است که کشور چه تصویری از نظم آینده، تهدیدهای پیش‌رو، اعتبار معاهدات بین‌المللی، هزینه‌های اشاعه و گزینه‌های بازدارندگی خود دارد. بازدارندگی می‌تواند ترکیبی از توان نظامی متعارف، فناوری موشکی، پدافند، عمق راهبردی، اتحادهای منطقه‌ای، قدرت اقتصادی و انسجام داخلی باشد؛ اما هرکدام از این ابزارها در محیط جدید باید از نو ارزیابی شوند.

جهان آخرین گام‌های خود را برای عبور از نظم پیشین برمی‌دارد و بقای دولت‌ها بیش از گذشته به توانایی آنها در شناخت زودهنگام تغییرات وابسته است. پرسش نهایی برای سیاست‌گذاران ایرانی این نیست که دیگران درباره آینده چه می‌گویند؛ پرسش این است که آنان نشانه‌های آغاز عصر هسته‌ای جدید را چگونه می‌بینند، چه سناریوهایی را محتمل می‌دانند و برای عبور از جهانی پرابهام چه تصمیمی خواهند گرفت؟


درباره نویسنده

پیشنهادهای مرتبط